ارسال به دوست

جستجو

شهداء
مشفقی
نام: مهدی استان: گیلان
نام خانوادگي: مشفقی شهرستان: رشت
نام پدر: درجه: داوطلب
تاريخ تولد: 1347 عمليات:
تاريخ شهادت: 1366 محل شهادت: عملیات نصر 4

 شهید مهدی مشفقی در آذر ماه سال 1347 در خانواده ای مذهبی و متدین و متعهد متولد شد وی اولین فرزند خانواده بود و تنها یک برادر و چهار خواهر دیگر داشت . ایشان قلبی پر عاطفه و پر مهر داشت و با صفا و صمیمیت خالصانه خود در دل همگان جای داشت . ایشان از همان سنین طفولیت در کار مزرعه داری به پدر خویش کمک می نمود و از راه محصولات کشاورزی کسب در آمد حلال کند . او از همان سنین کودکی هنگام خواستن پولی که برای امورات واجبش طلب می کرد آنچنان غرق در حیا می شد که گاه عرق بر پیشانی او جاری می شد . در سال های انقلاب نیز همانطور فعال بود و با آن جثه کودکانه خود و که آنموقع فقط 10 ساله بود که به امام و پیروزی انقلاب عشق می ورزید ، در مجالس فعالانه حضور می یافت و حتی اعلامیه های امام را منتشر می کرد . وی در سن 14 سالگی داوطلب اعزام به جبهه شد او از همان اوایل آرپی چی زن بود . ایشان قلب مهربانی داشتند تا حدی که در آن هیاهوی جنگ و در آن وضعیت بحرانی هدایایی در حد خود تهیه می کرد و برای خانواده می فرستاد . خانواده اشان بسیار برای او نگران بودند و گاهی خواستند که او را از رفتن به جبهه منصرف کنند اما راضی نمی شدند، زیرا وی اسلام را شناخته بود و جای تردید نداشت او تمام سختیها و دشواریهای راهش را مانند عسل می دانست از این رو در گوشه ای از وصیت نامه خویش ذکر نموده : ”بدانید که من به خانواده خود علاقه فراوان دارم و اما به دفاع از اسلام عزیز و به حفظ این دین مقدس عشق می ورزم .“مادر ایشان که خیلی نگران او بودند شبی در خواب می بیند که فردی داسی را بدست او داده می خواهد که ریشه ی درختی را قطع کند و آنگاه که تعبیر خوابش را می فهمد می داند که نگرانی نباید مانع رسیدن به این هدف والا و مقدس باشد . ایشان در عملیات والفجر 8 از ناحیه پا مورد اصابت ترکش قرار گرفت و راهی بیمارستان شد اما نتوانست بیشتر صبر کند و دوباره به همراه دوستانش با همان پای مصدومش راهی جبهه شد ، او همیشه به حضرت معصومعه (سلام الله علیها) و امام رضا ( علیه السلام ) توسل داشت و از آنها درخواست یاری می نمود . جراحت دوم مهدی در اهواز و بر اثر موج انفجار رخ داد و صدمه شدیدی را بر گونه ها و چشمانش و لب او وارد کرد تا حدی که صورتش قابل تشخیص نبود از این رو وی را به بیمارستان شریعتی مشهد بردند آن روز عمویش به شوخی به او گفت حلا چطور می توانی با چنین صورتی به شهر خود برگردی ؟! روز بعد وقتی همگی برای بار دوم به ملاقاتشان رفتند متوجه حادثه ای عجیب شدند ، چهره ی او درست مثل روز اول بلکه درخشانتر از آن شده بود . این هدیه را از توسل به امام رضا (علیه السلام ) دریافت کرده بود ایشان همان روز به شوخی رو به عموی خود با لبخند شیرینی که بر لب داشت گفت : آیا حالا اجازه دارم که به شهرم برگردم ؟!
وی در هر لحظه و در هر ا و در هر زمان در پی کسب علم بود تا آنجایی که درمیان آن خمپاره ها و تیرها و ترکش ها توانسته بود دیپلم خود را در رشته ادبیات اخذ کند وی در سن 19 سالگی درجه فرماندهی گرفت و سر انجام در سوم آذر ماه سال 1366 پس از اینکه دسته های رزمندگان را مرتب کرد تا آماده عملیات نصر 4 شدند ، هنگامیکه مشغول خواندن نماز صبح بود در بیرون از سنگر بود حالتی مشتاقانه و نورانی به او دست داد به رکوع رفت که خمپاره به کمر او اصابت نمود و در نماز با صورت بر زمین خورد و به درجه رفیع شهدات نائل گشت . روحش شاد و راهش پر رهرو باد.




نظرات شما:


هيچ نظري ثبت نشده است

ثبت نظر:




© IranShahed.ir

Site by Behsaz

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت برای شرکت بهساز محفوظ می باشد